محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

125

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عرش شد با ابو بكر . و پيغمبر روى به خاك بر نهاد و بگريست و زارى و دعا كرد و گفت : يا رب ، آن وعده كه كرده اى راست كن ، و آن نصرت كه گفتى بفرست ، و بسيار دعا كرد . پس از عرش بيرون آمد و مسلمانان صف بر كشيدند . پيغمبر عليه السّلام حربه اى به دست داشت و به صفها اندر همى گشت و ايشان را راست مىكرد تا مردى از انصار نام او سواد بن غزيّه از صف پيشتر آمده بود . پيغمبر گفتا : چرا چنين كردى ؟ گفت كه وقت آن بود كه پيش خداى عزّ و جلّ همى شوم ، و دل بر مرگ نهادم خواستم كه پيش از مرگ چشم من بر روى تو آيد تا روى من بر دوزخ حرام شود . پيغمبر عليه السّلام گفت : حرام است حرام است حرام است آتش دوزخ . پس پيغمبر صفها راست كرد و مشركان صفها راست كردند ، [ 182 b ] و نخست كسى كه از لشكر مشركان بيرون آمد عتبه بود [ از بهر ] آن سخن كه بو جهل گفته بود كه عتبه از حرب بترسيد ، و به همه قريش اندر مردى نبود از عتبه بزرگتر و به همه قريش اندر خودى نبود كه سر او را شايستى . پس عمامه به سر اندر بست و زره اندر پوشيد و سلاح تمام بر گرفت ، و بيرون آمد و به ميان دو صف اندر بيستاد . و برادرش شيبة بن ربيعه و پسرش وليد با او بودند . عتبه بانگ كرد و مبارز خواست از مسلمانان . پس سه تن از انصار از صف مسلمانان بيرون آمدند يكى را نام عوف بن حارث و ديگر معوّذ بن حارث ، و ايشان را پسران عفرا خواندندى ، و عفرا نام مادرشان بود . و سديگر عبد الله بن رواحه مهترى بود از انصار . پس اين هر سه تن بيرون شدند . عتبه گفتا : شما چه ناميد ؟ هر كسى نام و نسب خويش بگفتند . عتبه آنجا باز گرديد كه شما نه كفؤ ماايد كه به ميان شما اندر قريشيان بسيارند كه كفؤ مااند ، كه همه از مكّه بدان رفته اند كه با ما حرب كنند پيش محمّد . ايشان باز گشتند . پس عتبه بيامد و پيغمبر را بانگ كرد كه محمد هم كفؤ من فرست از آنكه با تواند از قريش . پيغامبر عليه السلام على بن ابى طالب را و حمزة بن عبد المطَّلب را و عبيدة بن حارث بن عبد المطَّلب را گفت شما هم كفؤ ايشانيد و همسر ايشانيد . عبيده از ايشان پيرتر بود . پس عبيده با عتبه به كارزار بيستاد ، و